يکی از کلاغ ها مُرد! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
با حرکت افقی نور از پنجره ی صبح همراه شو
با درخشش مو بر پیشانی
و آرایش نجیب پلک
سفید ترین لحظه ی اتاق را بخاطر بسپا ر
ترکیب عقربه ها را
و نیم رخ روشن اش
به تکان کوچک بازو نگاه کن
به حالت انگشتها
به ظرافت ترقوه در گودی گلو
و آخرین شکل روسری در دقیقه ی گره
غمگینی پیراهنی که پوشیده است را به خاطربسپار
بخواه که بوسه را تکرار کند
بخواه که پیش برود
و نگاه کن به رفتار دست با گیره ی در
و بخاطر بسپا ر هیچ گاه
حاد تر از این نخواهد شد
زاویه ای
که بودن را
تلخ تر کند .
| لینک | ۱۳٩٠/٤/٥ - سید حسین خلیلی |
در انزوایی از سفید پنهانم
وقتی باران
دیگر باران نیست
و ابر
معنای ابر نمی دهد
هرصبح
در فاصله ی بین فنجان و لب
صبحانه ای متلاشی ام باتو
تصویر تو از من گریخته است
و تو روبروی منی !
روبروی تو می مانم
که غیبت تو
مکاشفه را مکدر کند
خانه ی شکل را
خراب تر
چرا که در مشاهده ی خودم
شهید می شدم
وسیگار
پهلوی گهواره ای تورا
دیگر نمی شکافت.
| لینک | ۱۳٩٠/۱/۱٥ - سید حسین خلیلی |
سر دوانی در دقیقه ی گره (2)
معلقی ! با وزن ِ فاصله بر دوش سردر سنگهای متواری ِخشم
همیشه پلکِ به هم چسبیده بود بر دار
پَراز محیط کـَنده است پرنده ی پرتاب تا عرش روانی کند
غیورو بی فاصله منقار بکوبد بر ظهر به سکوی چشم.
| لینک | ۱۳۸٩/٤/٢ - سید حسین خلیلی |
سر دوانی در دقیقه ی گره
به روانی ِ سنگ بر دار دردقیقه ی گره سَر می دوانی
بی سمت و بی هدفْ با رفتن ازْ نشانه پَرْ می گیری
که شتاب بِنْشا نَدْ پرت
وقتی تو می گیری اش یعنی
غیر تو هیچ نمی تواند گرفته با شدَ شْ
حتّا هَدَفْ به نشانه اگر رود تنها
سمتی ست نشانه رفته که تو سالهاست
ازاصابتش بر می گردی وَ بَرْ ک می گرد ی :
نشا نه ها ی تو هدف را احاطه کرده اند.
____________________________________________
کبری :
احسان مهدیان :
من بخش سوم یا متیف شوم که از این سطرها تشکیل میشود:
حتّا هَدَفْ / به نشانه اگر رود / تنها
سمتی ست / نشانه رفته / که تو سالهاست
ازاصابتش / بر می گردی / وَ بَرْ ک می گرد ی : نشا نه ها ی تو هدف را احاطه کرده اند .
نشان داده است البته تاکیدم بر خود "برخورد "است که رویایی بران پافشاری دارد .تکه ی پایانی کارت را زیباتر پرداخته ای ...تبریک
واژگونگی و اختصار و اینکه مرا مجددا به بردن در لایه هایش کرد تاثیر گزارتر بود دست مریزاد
علی فتحی مقدم :
آفرین حسین آفرین...روز به روز پخته تر می شوی ...نمی دانم چرا به یاد حلاج افتادم و شبلی ...تکرار زنجیره ای بعضی کلمات در بافت بیانی این شعرالبته با حفظ همان روابط آشنای زبانی ات تاویل اثر را دوچندان کرده .نوعی فلسفیدن هستی شناسانه در سطح فکری گزاره ها و حرکتی رفت و برگشتی از دو نقطه ی Aفرستنده وBگیرنده +برخوردی که کلمات هنگام تشکیل گزاره باهم دارند ،رفتار سنجیده ای از تو با کلمات
جلال کیانی :
از اشعار زیبایتان استفاده کردم اگر بتوانی فضاهای دیگری را هم در همین ژانر تجربه کنی بد نباشد از آنجا که این نوع زبان از ظرفیت ها و پتانسیل بالایی برخوردار است که می بایست کشف شود در خاتمه برایتان آرزوی موفقیت دارم با احترام و تواضع .
حسن سهولی :
لایه های این زبان با ویژگی خاص خودش پتانسیل بالایی دارد با این زبان می توان همه ی انرژی زبان مصرف کرد وگرفت .لایه های زبر زنجیر وزنجیری نوشتار منتقل کننده ی همه ی حالات وعواطف شاعرند .
رجب بذرافشان :
در شعرت از نظر نگارشی قطع و وصل های مکرر برش هایی را به وجود آورده که اشارات دارد بر نحوه ی اجرا... این بر می گردد به حس نوجویی و کشف فضای نوتری برای بیان. بنظرم دکلمه و اجرای ایندست متن ها دشوارتر از جنبه ی نگارشی است. مثلا؛ تمام زیبایی مکث و ادای ((وَ بَرْ ک می گرد ی)) در سطر زیر:ازاصابتش بر می گردی وَ بَرْ ک می گرد ی :
بستگی به اجرای آن دارد. البته با شناختی که از تو سراغ دارم برای نشان دادن وجه کیفی اثر قدرت مهار و انتقال این روال سرکش را در تو می بینم.
سمیه طوسی :
زبان و موسیقی و یا شاید طرز نوشتار آن بسیار برایم تداعی کننده خطاب به پروانه ها بود .( تداعی کننده نه متاثر!)اولین موردی که مقایسه ی گذرای این اثر با اثار قبلی تان در ذهن متبادر می کند ؛ گذار زبانی شما از یک مرحله به مرحله ای احتمالن بالاتر است .ریشه های زبانی بصورت اصیل از یک ذهن و ذهنیات گرفته شده ،اما طور دیگری به بار نشسته و همین تفاوتها اگر به سوی یک دگرگونی و جهش ؛ صورت گرفته باشد موثر تلقی می گردد .شعر در حالی که شعریت خود را حفظ کرده ؛ روی لبه ی تیغی راه رفته است که اگر بلغزد به متن می رسد .این فضا و تداعی های منعکس از بیت ها ؛ لحظه ی شکار یک پرنده که پرنده می تواند از نگاهی دیگر مجاز از شخص یا چیزی هم باشد ؛ را تصویر می کند .اما پایان بندی ؛ تصوری عمیق تر را مبین شده .نوعی ابهام را از متن خارج و یک هم پوشانی دیگر را در کلمات جاری می کند که قدرت تاویل را بالا برده و همین باعث تاثیر بالای آخرین بیت شده است .در کل اثر خوبی خواندم .
مهدی فاضل :
شعرت مثل همیشه خوب و مثل همیشه امضای خودت رو داره زبان شعرت طوریه که اگه شعرتو توی وبلاگت نخونم یا زیرش اسمت نباشه بازم من خواهم فهمید شعر مال حسین خلیلیه. پس آفرین!
مصطفا خدایگان :
شعر جالب و زیباییست.. از واژه ی "جالب" استفاده کردم نه به آن معنای عام تاریخی اش.. از این واژه به معنای دیگری که چندان قابل توضیح نیست کار گرفتم.. جالب است به خاطر اینکه در درونِ زبان، مکاشفه دارد.. به این خاطر که این مکاشفه نظر را به سمت خود جلب می کنند و جلب در این روند چیزی است فراتر از توجه! اما مشکل من با این شعر چیزی ست شبیه سخنی که "کبری" گفته است: «اگر درست خوانده باشم»این سخن می تواند برای شعر – هر شعری- امتیازی زیر صفر محسوب شود.. مخاطب نباید با خواندن شعر مشکل داشته باشد.. حتی اگر قصد مؤلف همین بوده باشد! آنوقت دیگر "مرگ مؤلف" تبدیل به "دیکتاتوری مؤلف" می شود.. این البته نظر من است.. شاعر شمائید..
| لینک | ۱۳۸٩/۳/۱۸ - سید حسین خلیلی |
عطر ی از تو به مشامم اگر رسید رنگی به خاطرم اگر – استخوانی از سینه ام کندی میخی به تاولی که در پنهانی ابر داشتم بزنی . خورشید به روسریت بسته بودم . گیسوی تو تاب نیاورد . چه می دانستم تا پریشان خانه بودم در هوات ، مدار کهنه از چشم پر کرد ماه روانی ، و زخم معتادم ، گلوله ای در گلوم کاشت که باران ، با عالی ترین نمک شکل جدیدم را خورده باشد .
پس
دوران ِ ماه نشینی ام
اتاق میشود
سر گیجه ی زمین
لالایی !
من
با حافظه ای از صدات
به زیارت ِ آخرین بوسه می روم
آنجا که بزاق
در سدّ ِ بغضی مهیب
بی چاره است
بی دقیقه تر از موت
تاریخ ِ ابتلاست
دهان ِ مُـنهَدِ مَم .
------------------------------------------------------------------
علی فتحی مقدم :
به اعتقاد من شناسایی موقعیت هایی منقطع ذر فضای گزارها که بتوان در آن کلمه را به رقص واداشت در این نوع از زبان بسیار مهم است چراکه تولید موسیقی زیرپوستی یا بهتر بگویم ایجاد رابطه ای هارمنیکال از کلمه ها که منجر به بروز گوشنوازی خاصی در خواندن گزاره های یک شعر می شود بسیار جای تامل دارد که حسین خلیلی در این کار و کارهای اینچنینی اش به خوبی توانسته اجرا کند . اما حسن جان حضور گزاره هایی که بار شعری کمتری دارند دلیلی برای حضورشان در این شعر با این ویژگی موسیقایی که عرض کردم ندارد چراکه به نوعی در ذهن من تولید توضیح می کند .گزاره ای چون: سر گیجه ی زمین/ لالایی...
سمیه طوسی :
این فاصله ای که بین دو متن وجود دارد ؛ نمی دانم باید به حساب پیش زمینه گذاشت و یک متن یا دو متن .من هر دو را با هم یکی حساب کررده و یکی خواندم .اولی را مقدمه ای انگار کردم که در اتفاق دومی نوشته شده .قبل از هر چیز ؛ این ترکیباتی که از قلم شاعر جاری می شود و در شعرها روی این وب معمولن دیده ام ؛ نمی تواند اتفاقی و برحسب تصادف باشد.باید سرچشمه از ذهنی خلاق گرفته باشند که جای تبریک دارد.خورشید به روسریت بسته بودم .گیسوی تو تاب نیاورد با حافظه ای از صدات .اتاق ابتدا برایم طاق شدن به مفهوم تمام شدن طاقت را هم تداعی کرد که ارتباط خوبی با بقیه اثر داشت و این ارتباطهای درونی به توفیق شعر با مخاطب بسیار اثرگذارند .
نوستالژی عمیقی در شعر وجود دارد که ناخودآگاه تلخی مرگ و اندوه آن را تداعی گر است .علاوه بر ان ؛ یک پریشان گویی و پریشان نویسی که می تواند نشئت گرفته از همان درد باشد نیز در شعر وجود دارد .
حسن سهولی :
اتفاق زبانی گیرایی در شعر بود که نقش ادبی وزبانی رادربافتی منسجم عرضه می کرد تصویرها نیز حول همین محور یک یگانگی چند گانه رقم می خوردند وهمین امر شعر راچند صدایی وچند تصویری می کرد
کیوان اصلاح پذیر :
شعر دارای تعقید های غیر لازم است . بنظر میرسد هسته شعر از قدرت فراوانی برخوردار بوده است مثلا بزاقی که نمی تواند از سد بغض بگذرد بسیار زیبا بیان شده و یا سرگیجه ی زمین و دوران ماه و یا همین دهان منهدم که فریاد بغض را به خوبی نشان میدهد اما پیچاندن این تصاویر زیبا آن ها را از هم نشینی سالم در کنار یکدیگر و ارتباط ارگانیک در ذهن خواننده محروم کرده است . بی دقیقه تر از موت و تبدیل دوران به اتاق از این تعقید ها ست .
رجب بذرافشان :
شکل نوشتار یا دوگانه نویسی شعر را از حالت متمرکز خارج کرده و امکان تازه ای برای ادامه به وجود آورده است که منشعب از هستیت اثر می باشد.
کورش قناطیر :
این شعر زیبا و ساده است و پیچیدگی آن که شعر را نیز بسیار زیبا کرده در جابجایی زمانی آن است شعر از لحاظ زمانی با (من/با حافظه ای از صدات ...) شروع میشود و پنج بند اول شعر در اصل بندهای پایانی شعر است کلمات مهیب و انهدام تاریخ جدیدی را رقم میزنند برای شاعر که سرگیجه ی زمین لالایی بهترین بیان برای آن خواهند بود من نیز به روزم
| لینک | ۱۳۸٩/٢/٢۸ - سید حسین خلیلی |
زیبایی غمگینی که مصرف می کنم
شکوفایی درختی ست که ذهن زمستان را آشفته کرده است
هر چند در فصلی بعید
انگشت ِ فیروزه ای ِ خورشید
ابر را تکانی دوباره خواهد داد
من به این و آن اشاره ای نخواهم داشت
تعریف ِ اتاق سبابه ی مرگی درگذر ِ پوست
ومحیط ِ بازو در کمرِ ساعت ِ شنی ست
وقتی رانْ گستره ی دویدن را ازسراب و گریه پر می کرد
مار با حافظه ای عتیق پیشانی ام را مرور کرد
از بوی تو وارد شد در بینی ودر رگهام پوست انداخت
رگ ترکید و پوست گشوده شد برابر ِ خورشید
من مستحق ترین ضمیرِاین تشنگی ِ بی حد بودم
ضمایر دیگر درکلمه های غایب فرو رفته پراکنده می شدند
این لحظه را دیدم زمانی در فضای بیداری ِ صبحی دلگیرازابریشم و مه
گیسوی توحتا لختی در شکاف ِ بین انگشت ها مکث نکرد
شن در ساعت ِ سایش پیش می رفت رفته بودی با آنها که می رفتند
غم ِ لحظه با من بود وخوشبختی ام مخلوط ِ ترس و پنجره بود
ترسی آغشته به ناخن ومویه
سنگینی ِهوای سوگ از جهت های بی نشانه می آمد
وششهای دلهره ازاتاق پرو خالی می شد
وقتی باد باد ِ روانی آستانه ی زمستان تنها ترین درخت را شکوفت
موج ِ شنْ سر به اسکلت ِ همیشه می کوفت
تشْ بادها گوشت ِ تنم را برده بودند
تا استخوانْ تسلیم ِ شکل ِ منحنی باشد
جز چشمی مبتلا به خوره
و ابرویی خیره در حفره ی عقرب
از نگاه ِ یالی که باران را شانه می دید چه مانده است؟
حالا با جمجمه ا ی ساییده به سمْ باده ی شن
اسکلت ِ اسب را به تو تقدیم می کنم :
سرگردانی کویر
درخاب ِ دیوانه .
_____________________________
جهانگیر دشتی زاده :
سلام خلیلی عزیز شاعر در هم پیچیده من اینگونه تصورت میکنم ..اول خوشحالم که زبون خودتونو دارید بعد دایره واژگانیتان هم مناسب است وحتا تصاویر وفضای شعر..تنها موسقی میماند لازم ترین مورد..وقتی همچنین تخیل بالایی در شما میبینم باید بتوانی از عهده ریتم وآنگ شعر برایی ومیبنم که برنیامدی وبه همین خاطر به اجبار شعر را کلافه کردی ..بهم ریختگی وناهمگونی درچیدمان واژه ها این مشکل را ایجاد نمود..در ضمن میطلبد که ان روی کلمه را برملا سازی وبه نوعی بازی زبانی کنی ..تا این مهم نطفه زیبای شعری بندد.. کبری :
من از خوندن شعرای شما به اولین حسی که میرسم غم هست که تا مغز استخوان و جمجمه و ناخن میرسه و این یعنی اعماق غم! از نگاه یالی که باران راشانه میدید چه مانده است ؟این سطر اوج شعره نمیدونم چرا چیدمان سطرها رو به هم زدید ؟! شعر منو به غربت و انتظاری که پنجره رو به ترس نیومدن اغشته میرسونه و از بازی تلخ خیال که مثل یه مار از بینی تارگ رو در مینورده و پوست میندازه و ساعت شنی! زمان های بی تو مرا در کمر ساعت شنی حبس کرده و ران و پاهایی که گستره ی دویدن و سراب نرسیدن و گریه و گریه و گریه ... عه تا : بسیار ساده است تا با فرا فکنی یکی دو جمله ی تعریفی مبهم بنویسم و خود را از متنی که با دو خوانش به مفهومش نمی رسم وارهانم اما این کار نه کمکی به شاعر است نه به خودم(مخاطب).از طرفی اصرار دارم مخاطب بدون درک اقلن دوسوم از کلیت متنی قادر به تحلیل و راهیابی به درون ان نیست منظورم مفهوم گزاره های جدا جدا نیست چرا که این کاری عبث است بدین مفهوم اگر شاعر میخواست تعدادی گزاره و جمله ی جدا از هم (ولو بسیار هنری) بنویسد که معنایشان ارتباط چندانی به هم ندارد چرا انها را در قالب یک سروده ی بهم پیوسته و بعنوان یک متن منسجم می نویسد؟.اگر شعر شما در همین راستای معنا گریزی پیش رود کدام فاکتور بعنوان وجه لذتبخش به مخاطب ارائه شده است؟ بروشنی معلوم است ذهنی که چنین می سراید مالک قوه ی تخیل بالا -اشنا به اندیشه ها- و در مجموع با شعر اشناست اما همچنان معتقدم در ارائه ی معنای منسجم کلیت کار و حصول راندمان نا موفق است و دلیل ان چه عدم اعتقاد مولف به مضمون گرایی باشد و چه به علت غلیان احساسات کشف و شهود لحظه سرایش باشد فرق چندانی برای مخاطبی که به کلیت کار وصل نمی شود ندارد.برداشت نهایی من با رجوعی که به پستهای قبل پستهای قبل و نظرات انها داشتم و مهمتر از همه ناتوانی در ارتباط فعال با فحوای کلیت این اثر عبارت است از تجمیع نسبتن نا مفهوم گزاره های گاهن درخشانی که بعنوان یک کل منسجم عملکرد مشخصی ندارند.
جواد صابر : چقدر این اسکلت اسب را دوست می دارم در این گذر اول
حسن سهولی : تخیل بسیارقوی باواژه هایی که به زودی رام مفهوم نمی شوند اصلن مهم نیست مفهوم رابه عنوان یک نگاه ارزشی ببینیم تنها اداره ی واژه ها برای رسایی مفهوم درکلیت خودتخیل راسامان می بخشد تاازشکل جزیره ای به درآید ویک واحدی ازمجموعه ی پراکنده رقم بزند
سمیه طوسی : اثر ارزشمندتان را خواندم .اثری با زبانی نزدیک به سورئال .ترکیبات بکری در اثر بچشم می خورد ؛ اما نزدیکی بیش از حد ترکیبها در اثر ؛ مخاطب را در متن گم می کند .خط روایت گاهی یکدستی فضا را کم کرده است .اما گاهن سطری عمیق و بدیع در اثر نفس می کشد که نمی توان از آن چشم پوشی کرد :/گیسوی توحتا لختی در شکاف ِ بین انگشتها مکث نکرد/
پرستو ارسطو : فضا سازی شاعرانه ومونولوگ در این شعر مانند سایبانی بر سر تمام عناصر شعری گشوده شده عناصری که از بطنی احساسی زائیده شده اند انتخاب واژگان ونوع کارگیر ی از آنها با لحن موسیقی درونی شعر بسیار خوب برهم مطابقت پیدا کرده .مضمونی عاشقانه که درد وآلام لحظات اندوهبار شاعر را با زیبایی تصویر کشیده وبا وجود جوهر عاشقانگی وشعرانگی در بند بند شعر و فضای خاکستری و تلخی را به مخاطب خود القاء می کند.
مهاجر : شعری آمیخته در غم ،مویه ای عاشقانه می سرود .زیبایی واژه ها آشنا به درد غمی جانگداز رفتنی را اشک می ریخت که چشم هم دیگر امیدی به بازگشتش نداشت .هوایی که در بند بند وجود رخنه کرده بود ،پوست انداخته بود و رفته بود با آنها که پیشتر رفته بودند .دوست عزیز در واژه های این شعر مسحور غمی جانگداز شدم تا قامتی که از غم خم شده بود .گویی سراینده در پس هر بند مکثی میکرد .عمق حادثه جان را به مویه ناخن میکشید تا بندی دیگر و بیان احساسی تازه تر .
عبدالحسین فخرائی: دایره گسترده ی واژگانی در این شعر بشدت ذهنی به انسجام و فرم کار می افزاید و کارکترهای آن درگیرانه عمل می کندو عنصر خیال را به سرمنزل مقصود می رساند.
رجب بذر افشان : حسین جان خیلی درگیر پریشان احوالی زمانه ای تا به صورت های مثالی حالت دیوانه کننده ای بدهی. و اما شعرت گستره ی واژه است واژگانی عریان اما نیایش گر و سخاوتمند که از هر سمت به متن هجوم آورده و در پی مفهوم و بُعد پنهان اند. و مفاهیم چه زیبا و غمناک قامت کشیده و مصمم ایستاده اند که حتا با شکاف در لحظه ها و تصاویر به خیال و تخیل شاعرانه وسعت بدهند.
جلیل قیصری :
تمام یاد تو مثل مار در حافظه کهنه ام چمبر زده است و رگهایم را می ترکاند از شدت این نبودن و پوستی که خورشید هم به زیرش راه میابد از جراحت .گیسوی تو حتی لختی در شکاف بین انگشتها مکث نکرد
چرا مکث؟و تو با زمان رفته بودی با دانه های شن که ساعت انتظار مرا سایش میداد چقدر این سطر انتظار و دوری رو دردناک به تصویر میکشه و ترس اغشته به ناخن و مویه های زیر لب ناخن درد که مویه هارو از لب بیرون میکشه و در انتها چیزی نمیونه برای من جز چشمی مبتلا به خوره از خشکی چشمه اشک و ابرویی در حفره ی عقرب و این هم جمجه ای ساییده به سم باده ی شن و شنهایی که نبودنت را به رخم میکشد اکنون اسکلت اسب خیالم را که دنبال تو بی حاصل دوید را تقدیمت میکند نمیدونم چقدر درست یا نادرسته و لی این خانش من بود
چه دردی در پایان شعر عایدم شد !جسارت منو نادیده بگیرید
اما دو باره باید سر بزنم تا ببینم در جمجمه ی این اسب قبل اسکلت چه گذشت
"من مستحق ترین ضمیرتشنگی _بی حد بودم"
وهمین گونه است که برانگیختگی احساس همراه با عاطفه در تخیلی قوی تشنگی ها را می برد
اسیر زیبایی و خوشبختی که که نباشد . پنجره را باز کن و از میان ترست بگذر دوستم ! از ران عبور کن . یا وجوه تازه ای از ران را تعقیب کن .
می تونم این نکته ها رو بر بشمرم :
ادامه یابی داستانی بیش از حد رعایت تعلیق و سفیدی و فاصله های شعری در مقام تأویل مندی ، استفاده از کلمات به صورت انتزاعی با نقش وجوهات شباهت بی دخالت شباهت به مثابه عنصری در ساختار و بافتار و فرم و رابطه ی یک به یک ، برخوردی سطحی احساسی و آشنا با مفهوم و عدم مفهوم گستری و مفهوم رشدی ، تقلید فرمی از برخی اشعار ( مثلا از ترس بودم ِ رویایی و برخی دیگر استفاده های رویایی ) ، عدم ایجاز ، و هم عدم ایجاز به مناسبت تعلیق به واسطه ی انتزاع و به علت دخالت انتزاع در ساختار و بافتار و فرم بخاطر حضور عینیتی ِعناصر ِحتّا ذهنی ( اجرا شدن انتزاع در اثر به مثابه حضور مهم افراد شعر) ، استفاده بیش از حدّ ِ رعایت ِ لطافت و ایجاز از انتزاع ( انتزاع مادر ِ ایجاز است ، زیادی ِ مادر ، مادر را مزاحم می کند ) اینها ضعف هایی هستند که در این شعر تو میتوانم در این لحظه ی خواندن و پاسخ دادن بشمارم . متاسفانه کامنت پرشن بلاگ ضعف دارد و متن را نیمه می کند بی که قبلا بگوید . ادامه را میاورم ) به همین خاطر ، شعر بیش از حد مشخص و توضیح شده است و شعر تازه ای در سمتهای ارائه نیست الا اگر بگوییم این ترکیب ، ترکیبی ست . من مدت مدیدی ست که با " این ترکیب ، ترکیبی ست " به لذت شعر نمی رسم . شعرت را منفجر کن . قالب منحصر خودت را بریز . هنوز منحصر نیست .
ونمونه هایی از این دست که باز هم در شعر قابل اشاره است و همین اتفاقی شعری را مبین است .
و سکوت مرموز در پس واژگان مستقیمن به ذهن متبادر می شود . با زبان شعری جناب خلیلی تا حدی آشنا هستم واز خواندن اشعارش لذت میبرم حتا اگر اندوه بیافریند.
این متن سرشار از شاعرانگی است و این بسیار خوب است در ساخت و فرم و توالی مصرع ها هم مشکل چندانی نیست اما گمان می کنم ترکیبات تشبیهی تو در توو گاه تتابع اضافات و بعضی از ترکیبات ذهنی کلیت کار را با همه ی شاعرانگی اش در جزئیات انچنانکه باید به ذهن نمی نشاند ...این ذهن شاعرانه می تواند به فضاهای روشن تری دست یازد . بر قرار باشید .
گلاره چگینی :
کارها شما از لحاظ زبان دارای مشخصه خاصی هستند که شبیه اش را هیچ کجا نمی توان یافت و این زبان احتیاج به دایره واژگانی خوبی دارد که شما دارید ..
در اغلب کارهای شما غمی در همان پشت کار که گفتنی نیست(به قول خودتان)نهفته است که من تا حدی به آن می رسم و اولین حسی که در من شکل می گیرد غم است و شاید با بعضی سطور ارتباط بر قرار نکنم اما خب تخیل خیلی خوبی دارد کارهایتان و خلق تصاویری که شاید به راحتی نتوان حلاجی کرد آنها را که مخاطب رادرگیر می کند به واکاوی متنی که احساس شاعر را به خوبی نشان می دهد.
گرچه روایت گونه بودنش بعضی اوقات دورم می کرد اما خب بعضی سطور واقعا درخشانند:
"من مستحق ترین ضمیرِاین تشنگی ِ بی حد بودم "
"گیسوی توحتا لختی در شکاف ِ بین انگشتها مکث نکرد "
"از نگاه ِ یالی که باران را شانه می دید چه مانده است؟"
حسین پور حسنی :
می دونی اصول الفبای فلسفی ذهن من و تو چه فرقی داره؟
می دونی اگه تو بری بخای بمونی بعد آخرش نفهمی که موندی یا رفتی با منی که می رم و می دونم که می مونم اما نمی مونم چه فرقی دارن؟
می دونی اگه بخای تو کنه این سوالات بمونی چه لذتی داره تا وقتی بگی معلوم نیست چی گفته؟
می دونی چه فرقی هست بین من و تو وقتی من می دونم چی می خوام بگم و تو بگی خودشم ندونست چی می خواد بگه؟
آره این نظر من در مورد شعرته . اما آیا ارتباط بین ستاره ها فقط صورت های فلکی هست که ما ترسیم می کنیم؟
محمد گیلک :
شعر زیبایی بود هرچند من با بهم ریختگی خود خواسته ارتباط زیادی برقرار نمی کنم مگر منطق شعر با خود این پریشانی و چرخش های همراه با گریز از مرکز را داشته باشد...این شعر هرچه منسجم تر می شد با سطور شاعرانه ای که حالا لطافت خاص خودشان را پیدا کرده اند و در گذشت زمان پهلو به پهلو ی هم به رقصی غمگین رسیده اند می توانست شعر را به اعماق بیشتری بکشاند که خود معانی متکثری را به مخاطب تعارف خواهد کرد کاری به زعم من شما با این جابه جایی ها و تکنیک های متفاوت درصدد آن بودی.سطور مسحور کننده ای در شعر بود که شکوفایی زبانی و دسترسی شاعر را به گرده ی کلمات و تصاویر تصدیق می کرد به عنوان مثال سطری که کیوان اشاره کرد :غم ِ لحظه با من بود / وخوشبختی ام/مخلوط ِ ترس و پنجره بود/ و یا مخاطب قرار دادن یک موقعیت که یکی از دوست داشتنی ترین اتفاقات شعری برای من بوده و هست و در شعر تو بسیار زیبا اتفاق افتاده و چالش جالبی را رقم زده :گیسوی توحتا لختی در شکاف ِ بین انگشتها مکث نکرد ...و در آخر خودمونی بگم دلم واست تنگ شده...میخوام از نزدیک شعر بشنوم خیلی نزدیک.
مرضیه انساندوست :
شعر زیبایی بود فقط چیزی که واضحه اینه که شما به سبک سورئال علاقه زیادی دارین.
این شعر با وجود ترکیبات زیبا گاها حالت روایی و داستانی پیدا می کنه و از شعر بودن فاصله می گیره.
سبک خاص شاعر و یا گاها نویسنده باعث میشه مخاطب به نوعی سردرگم بشه و مفهوم عمیقی که پشت سطرهاست رو درک نکنه.
انسجام شعر گاها از دست میره و کلمات و سطرهایی که زنجیره ارتباطی محکمی با هم ندارن ارتباط افقی و عمودی شعر رو از بین
می برن.
گاها کلمات زیبا هستن ولی به طرز زیبایی کنار هم قرار نمی گیرن و به قول معروف با هم مرتبط نمیشن
طرز تایپ این شعر-افقی بودن شعر- باعث میشه بیشتر به مخاطب القا بشه که با یه داستان و یه نویسنده طرفه تا یه شعر و یه شاعر.
به هر حال فکر میکنم اگه تکلیف یه سری از جملا ت و واژه ها که معلق اند روشن بشه وبا یه ویرایش و ادیت ساختاری این شعر گیرایی و انسجام لازم رو به دست بیاره.
بابت پرحرفیم معذرت می خوام به هر حال نمیشه از این شعر به خاطر ترکیبات زیبایی که داره راحت گذشت و حرفی در موردش نزد و به علاوه ما ادبیاتی ها عادت نداریم راحت و بی تفاوت از کنار شعرها عبور کنیم.
سلطانی :
شعر زیبایی بود .تعابیر جدیدی استفاده کرده بودید.فقط من با نحوه ی شعر نوشتن شما مشکل دارم .فکر می کنم بهتر بود به صورت عمودی نوشته بشه تا اینکه اینطور به نثر شباهت پیدا کنه.و در ضمن قسمت های زیادی از شعر خیلی انتزاعی شده بود که نمی دونم سوروئال نوشتن سبک شماست یا ناخود آگاه می نویسید؟
کامبیز رحمانی :
خوشحالم از این همه ذوق و از این همه احساس که در تو هست و گاهی چنان به صندلی و خیره به کارت منو میچسبونه که دل کندن از این کار برام سخت میشه.
واژه هات مثل همیشه عالین ، اما گاهی این واژه ها به علت ازدیاد و کلمات پشت هم و جدید شاید مکثی رو که در خوندن ایجاد میکنه به کارت کمی لطمه بزنه اما میشه با دوباره خوندن راحتتر برخورد کرد با کارت. و کمی این حجم زدگی رو بیشتر درک کرد. اما باز هم زیباست. زیباست.
و من دوست دارم این سیاره سیاله ذهن تورو که افسار تمام سلولهای خاکستری رو میشکونه.
به امید دیداره تو در چایخانه غمزده مان که عشق میبارد از دیوار نکبتیش.
| لینک | ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ - سید حسین خلیلی |
پراکندگی جمجمه حوالی مادر
باز
با ربع ِ چرخشی
به ملال ِ پرده نزدیک می شود
دور می شود بسته می شود فعل ِ پیر
عادت کرده ام
بی جاذبه ی زن
دهان ِ ناقص
در رگهام
مراقیه ی عصب
زمزمه کند
با پراکندگی جمجمه
حوالی مادر
رفتار ِ جنینی ام را احضار کن !
من با شکست نبودنم را فربه کرده ام
ب ِتن ب ِتنم
تن بِ تنم لولاکن باز
این مفاصل ِ مچاله بر تخت
خواهش ِ رفتن دارند .
| لینک | ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - سید حسین خلیلی |
مقیم در مچاله
بی پَرندگی ِ ماهْ
در بُحْبِوحِه ی فراموشی و زخم
رمزی به دست
آهی فرورفته درحنجره ام
مدفون ِ مُقدّ َر بود
اقلیمی
رمیده ی گریه به پهلوت وا کنم
بگذار
با تزَلزُل ِ این تبار
خیال ِرُستن را
از اصل ِ ریشه بردارم
آنی که زمان
تقسیم ِ منظره ی خواب و گهواره باشد _
زمین را
به گردن ِ دیر یا زود بیاویز
شاید بر گردم
وقتی
بوئیده از مسیر
مقیم
در مچاله بمیرد .
_________________________________________________
سمانه
باید بخاطر پایان بندی کار و استفاده از ساده ترین کلمات با بار حسی خوب به شما تبریک گفت اما مشکل من با شعر شما در استفاده از کلماتی مثل تقطیع، تزلزل و.. است.فکر می کنم کلمات معادل خوب و ساده که بتونن شدت این بار روانیو نشون بدن وجود داره .حس خوبی در کار جریان داره.
عه تا
جناب خلیلی بعد از خوانش متن قبلی از شما و درگیر شدنم با دو حس و اندیشه ی متضاد (که ختم به ثبات هم نشد و به همین دلیل هم چیزی ننوشتم) حالا با سروده ای از شما روبرویم که به اعتقادم به اندازه ی متن قبلی استعداد در گیر کردن ندارد.
علیرغم ارائه ی ترکیبات نو وجد و شیدایی چندانی در مخاطب نمی انگیزد مثلن :بی پَرندگی ِ ماهْ
که نمیدانم یعنی چه؟ و غیر از کوششی برای نمایش اقتدار شاعرانه نمیتوانم تفسیرش کنم و سطر دوم که در بحبوحه ی فراموشی قابل درک است اما افزایش درخت بدان بدون کد و تعریف بلاتکلیف می ماند
سطر سوم ادامه ی بستری که برای بیان مضمون متعاقب ساخته می شود یک تمثیل مکرر و مستعمل
اما بند دوم تا :
رمزی به زخم
مُقدّ َر بود
اقلیمی رمیده ی گریه
گشوده در پهلوت
وا کنم ؟
پیچش بیمورد مضمون بزبانی نه چندان لازم و پس از ان مفهومی بزبان ساده و البته پذیرفتنی تر که اینبار با پیامی منفی و یاس اورکه با القا ان موافق نیستم
رویهمرفته هرجا زبان نرم و قابل وصل با ذهنیت مخاطب شده است خوشایند و هرجا تفاخر و طمطراق کلمات حجابی بر ادراک مخاطب می شود مضمون قربانی می شود
بند پایانی اما یک وعده ی ساده به بازگشت که مفعول جمله در گیرودار غمض کلمات ایزوله یا دست کم بسیار بعید می شود و حاصل تعجبی است که مخاطب از چرایی میل به چیستان پردازی مولف میکند.
کبری
اما شعر:بگذار با تزلزل این تبار
خیال رستن را
از اصل ریشه بردارم
به نظرم اوج این شعر زیبا بود
زمین را به گردن دیر یا زود بیاویز سطر شیرین و دلپذیری بود اما رمزی که تقدیرش و اقلیمی به وسعت گریه داره و شاعر دردمندانه بازش میکنه خیلی با ر عاطفی سخت و غم انگیزی داره یا شایدم برداشت و خانش من دچار غم میشه هرچند هنرمندانه س و اخرش این نوید تردید امیز ... زیبا بود وحس امیز .
علی فتحی مقدم
حسین عزیزم چه خوش در دوردستهای کلمه نشسته ای و مخاطب را مثل آهی فرورفته / در حنجره ی کلمات مدفون می کنی.پسر دهانم را بسته ای و فقط بارها زمزمه ات می کنم.همین
خواجات
مهربان ! ممنونم از کلیک رنجه ات . کارهایت یادآور شعرهایی است که به موج نابش می شناسند . من دوست دارم تو را مثل خودت ببینم. شاد باشی .
میثم ریاحی
زبان کار کمی اذیتم می کند بخاطر نزدیکی دوری که نسبت به خود تو بزرگوار دارد
و از جمله استفاده ی ناملموس برخی کلمات که در کار برجسته می نماید ، مثلن استفاده " مچاله" در پایان کار که ننشسته است .
من دوستت دارم و همچنان دوستت دارم ... قربانت ! .
پرستو ارسطو
عدم کار گیری از واژه ها و ترکیبات نمادین در این شعر بین واقعیت و ماورای اندیشه ی شاعر فاصله ای انداخته که درک مفاهیم آن برای مخاطب آسان نیستو مرا به سوی سبک espasmantalism سوق میدهد .ولی تلاشی که شاعر برای دسترسی به فلسفه ی وجودی این واقعیت بکار گرفته قابل تامل است وچون دریافت سریع ومطلقی ببار نمیاید ویا بزبان دیگر مخاطب نمیتواند هم پای جهش های اندیشه واحساس شاعر از ابعاد سه سویه ی این حجم بپرد. این نظر شخصی من است شاید باید وقت بیشتری صرف خوانش این شعر کرد تا با قاطعیت اظهار نظر کرد.
خاطره
در مورد شعر باید گفت جدای از فضای معناگرایانه ی اثر که در ابعاد وسیعی می گنجد و لذتبخش است غرق کننده گی اش می توان به این نکته اشاره کرد که شاعر در مسیر انتقال افکار به مخاطب راهش را از احساس جدا و صرفا به معنا پرداخته است. زبان اثر در موازات چیدمان واژه های درگیر کننده برای مخاطب سخت می نماید که می توانست همین تعامل احساس و معنا با کلامی ملموس تر عرضه گردد.
خوانش این اثر بسیار لذتبخش بود و می توانست بهتر از این هم باشد.
جهانگیر دشتی زاده
بگذار
با تزَلزُل ِ این تبار
خیال ِرُستن را
از اصل ِ ریشه بردارم
آنگاهْ که تسلیم و درنگ
تقسیم ِ منظره ی خواب و گهواره باشد
سلام بردوست مهربانو شاعرم خلیلی عزیز ..آفرین شعر همراه با دایره واژگانی بسنده خیز برداشته همرا با موسقی زیبا که نوشته را آهنگین کرده که البته اگر در فضا وتصویر اهمیت بیشتری قائل بودی بیشک زیباتر میشد ..خوب وهمچنان شاعرباشید ..دوست شاعرم .
مهدی فاضل
در کل خیلی حال کردم با شعرت هرچند چندپهلویی و هزارتوگونگی شعرت برای مخاطب به معنای خاصی ارجاع نمیده و چندمعنایی و ابهام بر شعرت سایه انداخته اما من همین ابهام و چندوجهی بودن متن رو می پسندم اما شاید تنها سطرهایی که باهاشون اصلا حال نکردم و به نظر من یه خرده تو ذوق شعر زده این دو سطر بودن:
آنگاه که تسلیم و درنگ
تقسیم منظره ی خواب و گهواره باشد
احساس می کنم که "آنگاه" و "باشد" خیلی به موسیقی شعر لطمه زده شاید اگه همین دو کلمه به کلماتی دیگر تغییر پیدا می کردند مثل: وقتی و است، کلی موسیقی بهتری پیدا می کرد این دو سطر .در هرحال بازم ممنونم از لطفت و از شعرت!
سعید یعقوبی
احساس می کنم با هزارتا وزنه و سنگ سنگین داری جلوی سررفتن احساستو توی شعر می گیری. این اصلا خوب نیست دادا!
بریز بیرون
پاره کن!
| لینک | ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ - سید حسین خلیلی |
منبع : مجله ی " نوشتا " شماره ی سیزدهم ویژه آذر و دی 88
« و چهرهی تو
بر پلک بسته واژهی مجهولی است»
یدالله رؤیایی
خودتان قضاوت کنید! آن چشم را چطور
میتوانستم جور دیگری ناجور بنویسم؟!
چشم در برابر چشم به کمد میخ است چسبیده ، عکست هم را در آن ناپیدا نتوانستم بیابم – چشم در برابر چشم مرده است – گریی دنام را نگاه کردی – پاییدی – با اینجور نوشتنی دگیام – تنیدی با تار و پودهای رویایی ِ این دیدنا – در تقلای کرمی به منقار یا مگسی در دام – که عطری خسته از انحنای تنم روی تخت به خودت گره میخورد – با اتاقی لمسیدن – اتاقی با دریدگی ِ چشمهای مثل ماهیها با رنگ ِ از تنگ پریدگیشان که با آن پریدنا مردگی میکردند – چشمی نیست – هرگز به این حد سراغ ِ نگاهیدن ِ مورد علاقهام نرفتهام و از خودم دور مثل ِ همان اتاقی که تصورش میکنم بی چشم – سری مثل جمجمهاش بود ، روی تخت تجزیه میشد – کرمها در منفذهای ریشهی موها تقلا میکردند با تنی نصفه که بیرون میآمد و داخل میشد ، تمام چشمها خیس و لزج روی هم روی فرش زیر تخت میلوند ، چشم بزرگ هنوز در تنیدگی کمد جایی برای خودش میپایید – دیوار سفیدیاش توی سیاهی چشمها براق میشد وهراز چند گاه ، تقلای پریدن در هوا چشمی را میترکاند که از نگاه ِ چشم ِ بزرگ تک افتاده بود – لختهها، جدارهها چشمی، سفیدی چشم با شتکهای اشک و خون آبه به کرمهای روی صورتم تراوتی ابدی میبخشید – تخت هنوز در بوییدگی ِ تنش کسی را دوست داشت – کسی که دوست داشتگیاش در آن حالتا بود – قبل از آمدنا ، عطر زنانه ای را خیلی نجیب حس میکرد، میتوانست با همهی اینها که همه با هم همهی اینهایی شده بودند که تنها باشد، تنها باشد – از کجا میفهمید سرمه دان ِ خالی ِ توی ویترین علاج ِ روح ِخستهی چشمهاست با آن عکسها که در سیاهی ِ مردمک ها درگیروداری محو دست و پا میزدند ؟ – انگار خیال ِ ماهیاند که بی تنگ مردگی میکنند بر گلهای قالی ، در این پریدنا و خشکی رویاهاشان، برق نگاه شان و جوابی که انگار مثل پتک از چشمی که به کمد است تیر خلاص را میترکند و نابود – من هم روی تخت چگونه میتوانسته بود از این فهمیدنا بگوید جوابش چیست؟ – باید با لبهاش چه چیزی به عکس توی چشمها میگفت؟
سرمه دادن ، مات در سیاهی آن همه مردمک مثل ِ لبهای خشکیدهی ماهی میان آن همه رُژ توی ویترین به رنگ مژههای سوخته می مانست – گلهای مردهی قالی که قرمز بودناشان به پریدگی ِ پلکها به رنگ ماهیهای نیمه جان می رفت با رژ مسی برّاق، رژ صورتی و رژهایی به رنگ لبهای مرده که تنشان اسکلتی است از رنگ به سفیدی چشمهام میپاشید – چه فایده؟ – از دریدگی ِِ سفید ِ این دیوار تا امتداد ِ نگاهت – نگاهش چه چیز جز مرگ میتوانستم میبودم ؟ حالا برای خودت ، با این همه خودم خودم کردنا میترسم با کرمهای صورتی ام که دارند تمام ورودیها، تمام رویاهام را با ترشح ِ اسیدی ِ لزجشان میتراشند ، و عطر تو را که به تنم گره خورده میجوند ، تختت چه آرام و بیاعتنا دارد در پیچیدگیام که از دردناکی به دیوار ناخن میکشد خواب تابوت مرا میبیند.
سرم چشمی ندارد – از اینجور دیدنای جمجمهاش که انگار از خیال وزیدگی ِ این جور نوشتنا میآمد از خودش پرت توی خیابان کوچه شد ، تا در زد دستی که دستم را گرفت، با برآمدگی ِ پلهها ماسیده به دیوار که تا بالاها بردنمان ، تا آخرین در – آمد – خونی از جنس دستهات در رگهاش جریان داشت – ماشینها هنوز توی سرم بوق میزدند – شرم از نبودن ، از پاهای خسته ی پله با لباس ِ چرکیام ، صورت ِ مثل ِ مردادم خیال تابستانیات را عرق میزد – جمعه هم روی شَبَش پهن بود – هنوز هست – از مردن ِ این مرد، من ِ میان ِ فاصلهها از پنجره بود تا پرتیدن در خیابان و ترکیدن مثل چشمهای بیمژه و ابرو که درهم بودگی ِشان دو چشم ِ چسبیده به کمد را با آن ابروهای کمانش خسته میکرد.
تردید – در انتظار بود؟ – کسی آیا جواب ِ اینها که با همه آمده بودند را جز این داده بود؟– شاید چشم ِ روی کمد از این رویاها نمیخواست جریان ِ خون ِ قرمزی را در دستهاش بیواسطهی دستهام تجربه کند – مثل جنون قرمز رژها که روی لبها میسرید جلوی آینه که خیال ِ بودنش همیشه همانجا تا صبح بود فهمیدگیام همین مُردناست در همین تابستانی که ملال ِگرمش خودش را مثل ِ آتش گرفتهها به مرداد ِ آن نیمه شب ِ از ساعت گذشته میزد تا من این نویسندگی را سطر به سطر بمیرم .
کسی خوابیدگی نداشت – خودتان قضاوت کنید! این را چطور میتوانستم جور دیگری ناجور بنویسم؟! – مثل من و خیابان که به خانه آمدیم از جنس خودشان ، از جنس همان رگها – در باز شد ، وُرودَم! – دست دادم با چشمی که خسته بود – پف کرده – بعد ، با خیابان که چشم بود – یا چشم شده بود – و از کجا معلوم خودش بوده ؟ – بالاخره ! – چشمی مرا با اتاقت – اتاقش آشنا کرد – تازه آنوقت بود که لمسیدن ِ چشمی که تا آشنا بودگی در من لرزید اتفاق افتاد – مثل اتاقی پر از همان اتفاقی که خیابان افتاده بود را با خودش آورد –باهمانکه ماشینها بوق میزدند در رگهاش تا همان اتاق آمده بودم – روی صورتم، روی تختی که خستگیام را دراز کشید از افتادنا تا سرگیجه ی نپلکیدن ِ عینک ِ روی میز که عاری از چشمی بود که میشناختمش کمک میکرد تا سفیدی ِ کمد که پشت ِچشمت بود قطعههای صورتت را به مغزی که نیست فشار بیاورم که باعث متلاشی شدن عکست شد جز بریدهی چشمها که بیملاحظه به این بودگی آنقدر به آن زل زدنا نگاه کرد تا وقتی تصویرت را نتوانست در سیاهی مردمکها وسط سفیدی ببیند با تیغهی ابروها که عکست را بریده بود – جز چشمها – تکه تکه شد – ترکید! – بی پریدگی که حقش بود ، حتا از سهم ِ پنجرهی رو به خیابانت – بی آنکه یادش بیاید در تقلای مردگیاش مرگ را در روزمُردگی مرداد ِبمَزد در فکر فرو رفتگیام را غرق شدی – از این ترکیدنا به دیوار شتک زد گریه و از همانجا بود فهمید هیچ چشمی در پلکهای نیمه بازش نبود و تمام مدت چشمهاش پشت ِ عینکت روی میز به جان کندنش میخندیدند – مثل نیازی که در پلکها برای پریدن بود تا آمدن کسی که به این دوست داشتنا بیاید مهمانی خودش و در را باز کند .
در فاصلهی من و در پنجره را فرار فهمیدم – کرمها هم در بستگی ِ نیمه باز ِ پلکهام با شروع ِ زاد و وَ لد از تار و پودهای تصویرت بیرون میجهیدند و بعد به ولولهای در هم میلولیدند – تصویر ِ گنگ و نخ نما شدهای که در خیال ِ دیدنت با خیابان قدم میزدم یا از همان اولین روز دیدنا با خلاءای که جا گذاشته بود ی – پاک می شد – من هم همه جا دنبال ِ تکامل اش در چهرهات حفظ میکردم ولی زود از یاد میرفتی و تا یادم میآمدی هم رفته بودی– و از این رفتنا بود که آمدم تا پیشت چندبار همهچیز را بگویم – گفتم! – و از همین نوشتگی سر درآوردم که تردید در انتظار است مثل عکست که دریغ کردی – جز چشمها– چسبیده با تیغ ابروها که به کمد است – در تمام ِ این دویدنا جز خلاءای که جا گذاشته بودی چهرهات باد میوزید و چهرهها را به باد میوزیدند مثل اتاق ِ پر از چشمت با برشی از صورت که چشمهای در هوا که میچرخیدند وبا پلکها لبیک می گفتند را بیمژه ، بی ابرو، با اشاره مثل حباب میترکاند – چشمهای من هم از همینها بود که از سرم فرار کرد ند تا پشت عینکت پناه بگیرند تا سرگیجه ی قدمهام که مدام خودش را به دیوار میزد – تا اینکه در زدی – باشد! – هرچه در درون در است مال تو! و هرچه در بیرون مال من! – کسی جواب نداد – اینجا همهچیز رنگ همان عطری بود که سطرها را به تنش میزد ، به رویا ، به تخت که در چسبیدگی من لانه کرد و گر گرفته بود – لیوانها تا ته از عطش کرم ها اندکی کمیده بودند – دوباره یادم آمدی و چشم به کمد کمرنگ تر می شد – تا رفتی تنیدگی تصویرت از هم گسست، و چشمم که همینطور پشتِ شیشهی عینکت از هجوم ِ کرمهای تار و پودی ِ صورتم و از نگاهِ چشمی بریده از صورتت به خودش میلرزید – تازه آنوقتا بود که از مکعب بودن اتاقت به اتاق آمدگیام که از هر طرف خودش را به دیوار میزد به خود آمد که سطوح هرچند سفید مثلِ انحنای تنی یا انحنای محدب ِ چشمت که میتوانی عکست را در سیاهی مردمکش ببینی ممکن است پنجرهای داشته باشد جوابگوی همان آمدنی که رفته بودی پیشش همهچیز را بگویی – و گفتی ! – و حالا که درراه رفتنا خیابان در انحنای پیچ آخر تصمیش را گرفته بودم اگر جواب میدادی و اگر فرای همهی اینها که گفته بودم – که همه با هم همهی اینهایی شدند تا تنها باشم – و اگر در این تنهایی ذرهای تنم بودی – حتا تنیده در خیال ، خودم بودی – حتماً از پنجرهی اتاقت خودکشی میکردم پرت ، مثل ِ عقربه که نیمههای شب ِ مرداد به آنطرف افتاد و حالا مرده بود – چشمی هنوز بالای آخرین طبقه که تازه آمده بودمش پلکها ش را نبست – نمیتوانسته بود هیچوقت در موقعیت ِ من بیچشم فقط با پلک خالی بخوابد – حتی اگر تمام پلکها در بستگی ِ خودشان و بستگی ِ در، که تو در بیرونش بودی و صدای نفسهات از منافذ دیوار میآمد چفت میشدن باز با همان چشم ِ به کمد که به خسته افتادگیام روی تخت زل میزد با ثانیهها که نفسهات شماره میزدند از پنجره پرت میشد – ومن با تکههای مانده از چشمم توی پلکهات به فاصله ی بین ِ نگاهها که چیزی بود – و یادت باشد! – فقط چیزی بود از چیزی! نگاه میکردم –همین نگاه کردنا که به طوافش ادامه میداد تا دور ِهیچ – و تا عکسی از بریدهی صورتت که نگاه میکردی با کمان و مژه کافی بود همهی چشمهایی که به خاطر داشتم را در آن مرده پریدگی نابود کند.
نویسش اول 5/6 صبح 24 مرداد 83 بابل
اتمام بازنویسی 5/11 شب 31 مرداد 83 آمل
| لینک | ۱۳۸۸/۱٠/۳ - سید حسین خلیلی |
تن
به قرار ِ تو ریختم
آوند ِ تنفس آب
در مفاصل ِ درد نشست
من
با گلوی دایره
گریستم
تا گود ِ پیشانیم
رطوبت ِ ترس و صاعقه را
پر کرد
دایره ها به تقاطع ِ سن تو رسیدند
تن ها
به یاد نمی آوردی
تمنای تو ایستاده بود هنوز
بگو !
که چگونه ؟
با فاجعه ی کدام سمت ؟
به ریشه خبر می دادم
وقتی تبر از
وزن ِ صاعقه سهمگین تر بود
و دستم
به بازوی قاتلت
نمی رسید .
سید حسین خلیلی مرداد 88
________________________
شمعدانی :
سلام
کلماتی چون : مفاصل درد / گریستم/ ترس/ تمنا مرا می برد تا عمق فاجعه ای که منظور شاعر است!
و اینکه تبر ها از صاعقه ها که درخت را می خشکاند سهمگین تر است در خواب درخت و برایش کابوسی می سازد.
با اینکه واژه ها همگون بودند و در مجالست با هم خوب کنار هم چیده شده بودند اما دوست داشتم برای رسیدن به درک و معنا و ارتباط با شعر تن به اجبار ندهم . مجبور شدم نه لایه ی اول و نه دوم بلکه لایه ی سوم مغزم را فعال کنم!!! تا به اعماق سروده ی سختت وارد شوم. یک لایه جلوتر اگر بسرایی من چالاک تر به تو نزدیک می شوم. ذهن شاعر در این شعر گویا در هزار توی سرش مخفی شده بود و من به گردش نمی رسیدم .
موفق و مانا و شاعر و هر چه که دوست می داری
کوهیار ابراهیم نژاد :
سلام برادر خوبم از خوندن کارت لذت بردم و خواستم اگه اجازه میدی چند نکته رو با خودم در میون بذارم
شعرت آهنگ دلنشینی داشت این تسلط تو بر موسیقی کلامت تحسین برانگیزه.مثل همیشه نشاته گذاری هاتم بسیار هوشمندانه بوده که اثر رو قابل تامل کرده وبهش این قابلیت رو داده تادرش مشخصن درخت و عاشق با اشتراکاتی که ازشون بر گزیدی به خوبی زیستی مشترک رو تجربه بدن به عنوان مثال درسطر سوم قرار دادن تنفس که یک کنش انسانیه در کنار آب که ماده ی فرایندی مشابه در درخته و درست شدن ترکیب فوق العاده ی ‘ تنفس آب‘ و یا با ساختن نوع دیگه ای ازترکیب ها که همین کارکرد رو دارن بعنوان مثال :
تاگود پیشانیم / رطوبت ترس و صاعقه/ را پر کرد
که بسیار هم زیباست اما از سطر ‘دایره ها به تقاطع سن تو رسیدند ‘ به بعد این اتفاق به قوت سطور قبل نمیافته و بنظر میرسه ترکیب ها در خدمت بستن روایت فکر شدن البته قشنگن اما به نظرم در کیفتی پایین تر ار سطر های ماقبل0
از نظر زبان این طریقه ی استفاده کردن از کلمات رو من خیلی دوست دارم و تو درش مهارت ‘ که در اکثر جاهای این شعر اتفاق می افته اما با وسواسی که از تو سراغ دارم چرایی استفاده از
بگو / که چگو
ن . مسافر :
سلام دوست عزیز
ممنون از حضورت در نجوای شبانه که بانی حضور من گردید در کوچه باغهای معطرت.
حس های رنگ با رنگی دررگه های سروده هایت چنگ زد وجودم را
و راضی و خشنودراهیم کردتاخواندن شعری تازه تر با دیدی آشناتر
در آلاچیق پرچین هایت.
به امانت همراهم گردید
تن
به قرار تو ریختم
تا دیداری دیگروحسی تازه تر
کیوان اصلاح پذیر :
تصاویر پیچیده ای شعر را در برگرفته اند . درهم تنیدگی تصاویر مرا از تفسیر شعر بوسیله خود شعر بازمیدارد . بنظرم این شعر امکان گسترش زیادی دارد و حیف است که تصاویر زیبایش در صندوقچه ای باشند که کلیدش به دست شاعر است . اما فکر میکنم این دایره ها نشانه ای از درخت و گذر عمر باشند . بویژه وقتی سخن از صاعقه و رطوبت میرود . کلمه ی سن نیز با دایره های آوند درخت که سالنمای درخت اند مناسبتی دارد که ظن مرا تایید میکند . بنظرم ارتباط بین تصاویر باید درخشانتر و قویتر باشد .
هوشنگ ملکی :
خلیلی عزیز!
نازک کاری همراه با وسواس بر بدنه ی فرم این شعر کمی از خشنونت تابلو را گرفته است. اما عنصری که این اثر را به خودت شبیه کرده است احضار یکباره ی پایه هایی است که شعرهای قبلی ات روی یکی از این پایه ها بنا می شد.
م . نهانی :
سلام.زبان شعری تان جلوه ای تازه(حداقل برای من) و طعم دیگری دارد.ابعاد انسانی،جز’ جزئی از وجودش در سطرها حرف می زنند برای گوشی که شاید به اعتباری شنواست.از آشنایی تان خوشحالم و سپاس از نظرتان.مانا باشید.
شهرام معقول :
شعر خوبی خواندم شاید دومین شعر قشنگی بود که امشب خواندم و عبور ذره ذره اش را در رگهایم حس کردم اما آیا می توانست این شعر بهتر از این هم باشد باید بگویم بله. می توانست باشد.به نظر من شروع شعر از قدرت بندهای میانی و پایانی برخوردار نیست و حیف است که تمام شعر به اوج نرسیده است.
وقتی که شعر را خواننده می خواند بی شک بخشی از این شعر را به یادگار از شما در ذهن خواهد داشت.
پیروز باشید و ممنون از محبت شما.
پرستو ارسطو :
شعر فضاهای تازه ای را در تخیل تصویرسازیی کرده زبان و مضمون شاعرتکراری نیست او با ترکیبات و تصاو یر کلیت و منظورخود را طرح کرده و توانسته مفا هیم و دیدگاه مورد نظر ش را به مخاطب القا کند.
زبان ساده و روان ا ست وسبب هماهنگی موزون در موسیقی شعر شده .
استفاده مناسب شاعر از واژه ها و ترکیباتی که ذهن مخاطب را به بک راند اندیشه و افکار او مرتبط بوده در ساختار این شعر حرف اول را میزند
بند های محکم و استوار لابلای سطور نشان از پختگی کلام دارد
با درود و احترام
یه رهگذد... حسین صولتی:
با درود خوب.... شاعر .. صمیمی
تن به قرار تو ریختم...
چه حس نوستالژیکی را از خود عبور داده .. اغازی این چنین پر تلاطم . و به قول دوست عزیز اقای سپنتا .. گیرایی خاصی در نطفه ی کلامی نو . که در در خود متولد می شود ... به خوبی می توان دریافت که صاحب این اثر در ذهن . تقابل و رویارویی سخن و حرف و حسی که اشکار شده... ریز بینی و وسواس خاصی به خرج داده .. از دلی که به یک باره خالی شده از راز ی نهفته و پنهانی که دارد انسوی الفبا منتظر دستانت ایستاده تا در چشمانت حل شود ... بغضی کهنه ایی که مثل دوختن اشک به گونه ای ادم برفی که نمی خواهد گریه کند .. اما بی هوا اب را در جانش رها شده می یابد ....
در اوج برداشتن سهمی از دلتنگی هایتان بر خود لرزیدم ... تا تلالو لذتی بکر و اصیل باشیم ..که تراوش شده .. از لبهای بسته ایی که در اسمان شیشه ا یی ادب و کلام شعری بلوری ابستن باشد
خوشحالم دوست خوبم .. من با اجازه خصوصی ات را عیان کردم ...
دوست مهربانم .. جناب خلیلی فکر می کنم انقدر بزرگ شده ایم که از نقد دلخور نشویم گل
علی فتحی مقدم :
اینجا گزاره ها شکل هرس شده ای دارند و ساختار گرایی به عنوان یک ویژگی محوریت اصلی شعر است .ایجاد فضاهای غیر منتظره در بعضی گزاره ها چنان با تخیل شاعر در هم می آمیزد که گویی قرار است پا به جنگلی بگذاری با مالکیت ذهنی اما آنچه به این مالکیت مشروعیت هنری می بخشد ریشه دار بودن این جنگل در عینیت های فردیت یافته ی شاعر است که از پیرامون کسب کرده
اما بخوانیم لحظه های باشکوه شعر را:
من
در گلوی دایره
گریستم...گزاره ای بکر با تخیلی فوق العاده
یا_
بگو !
که چگونه
با فاجعه ی کدام سمت ؟...گزاره ای که راه تاویل های متعدد را بر مخاطب باز می گذارد بدون آنکه به لحاظ کارکرد هنری لحظه ای در خود تحلیل رود . ترکیبهای تازه و تربیت ذهنی کلمات بقدری در این اثر هنری به کار رفته که مرا به خوانشهای متعدد از خود فرا می خواند
همیشه ی روزها کلمه را برقص و برقصان شاعر
با فروتنی
مهشید بهاجه :
اگر شاخه های تازه جوانه زده مان ، به بازوان نامرد تبرزن می رسید ...
این ترس افتاده بر پیشانی را همگی پر کرده ایم .
آقای حسین نازنین
این چند خط ِ پر از مفهوم را بلعیدم .بسیار استادانه سروده ای.پر از لذت شدم .ممنون از دعوت.باز هم خبرم کن.
سمیه طوسی :
سلام آقای خلیلی
ممنون از حضور و دعوتتان
اثر جاندار و محکمی بود . خصوصا این که باید با کار تنیده می شدی تا بتوانی در عمق نفوذ کنی و شعر را بهتر لمس کنی .همین طور در پایان بندی که ضربه ی نهایی خیلی محکمی داشت .
خوشحال می شوم نقد مفصل تری از شما روی شعرهای روی وبلاگم بخوانم
با احترام.
سعید تراما :
من هم آمدم و خواندم و چشیدم
اما می توان گفت با تلاش شعر شده بود و پر از رد پاهای دیگران
مثل یک صنعت دستی می مانست تا یک برآمدگی از دل
رجب بذر افشان :
سلام
حالا قضیه عکس شده قبول
اما این شعر یک کار منسجم و مفهومی با نشانه های متعدد است که قدر مسلم با شناختی که از تو دارم بی دلیل سراغ فرم و روایتی نمی روید.!
مجید مرادی زانیانی :
درود بر تو! وقت این کار در تو سیده بود! کار تکان دهنده ای بود تبریک میگم
ستاره انصاری :
سلام آقای خلیلی عزیز
یکی از بهترین شعرهایی که بود که این اواخر ذهنمو بوسید.
انسجام و تصویرهای سه بعدی لذیذ بود. بسیار بسیار ممنونم
حسن سهولی :
گزاره های جالبی داشت قابل تامل بودند
وفضای شعر به طرف تصویرهای ذهنی می رفت
"وقتی تبر ازوزن صاعقه سهمگین تر بود"
بهزاد خاجات :
عزیز من ! مرسی از کلیک رنجه ات . رو راست که باشم باید بگویم کارت را مقداری مکانیکال دیدم و بی حسی که باید. شاید مسئله بیش تر در ذهنی بودن تعابیر تو مربوط باشد و شاید ... به هر حال امید دارم که از تو کارهای بهتری بخوانم مهربان .
ایوب عبدل :
سلام
خیلی لذت بخش بود حسین جان. و از جمله کارهایی که سخت است درباره شان حرف بزنی. بسیار لذیذ بود. و تعجب می کنم از آقای خواجات. نمیدانم منظورشان از بی حس چیست، منظورشان از حس چیست، چرا مکانیکال؟ من هیچ کدام از اینها را اینجا ندیدم.
احسان مهدیان :
سلام جسین
واقعا آثاری از تو که منطق گفتاری دارند هم اتفاقات شاعرانه متعددی دارند و هم تا حدودی امکان عبور از خود را هم بدست می آوری .
تا گود ِ پیشانیم
رطوبت ِ ترس و صاعقه را
پر کرد
دایره ها به تقاطع ِ سن تو رسیدند
به نظرم در این کار این سطرها زیباترینند اما چه چیزی را حل می کنند ؟
از شاعر جوان و انرژیکی مثل حسین انتظار دیگریست .
واقعا دارم خسته میشم از این منولوگ های اتو کشیده .
موفق باشی هجووووووووووووم
| لینک | ۱۳۸۸/٥/٢٢ - سید حسین خلیلی |

